بلاگ

  • لحظه‌ی ناب

    چند هفته‌ای هست که بعد مدت‌ها کاری رو کردم که میخواستم کنار تو انجامش بدم. تو نیستی ولی من با اسم و برای تو انگیزه دارم، این روزا بیشتر از هرچیزی بهم نزدیک‌تری و کورسوی امیدی به برگشت باقلوا به قلبم دارم.

  • رویاهای برباد رفته

    این روزا، با همه تلاشی که برای بقا داریم انجام میدیم، یه چیزی برامون ثابت شده؛ اونم اینه که رویاهایی که داشتیم، بر باد رفته.

    اگه بیایم بنویسیم، نه وضعیت عادیه که به خودمون خیانت کردیم؛ اگه هم ناامیدانه حرف بزنیم، متهم میشیم به اینکه ستون پنجم دشمنیم. ما دهه هفتادیا، هشتادیا و نودیا، بدون اینکه گناهی داشته باشیم، داریم تاوان حرف‌هایی رو میدیم که یه عمر بهمون گفتن باید اینجوری باشید.

    دارم خیلی سربسته مینویسم، چون میدونم خودتون حرفام رو درک می کنید.

    ما که مثل شما نیستیم بخوایم با حرف و شعار زندگی کنیم. ما از این دنیا ارتباط میخوایم؛ چیزی که هم‌ نسلای من توی جهان دارنش، اما ما بخاطر حرف و شعار بعضیا، ازش محرومیم.

  • باقلوای من

    الان ساعت ۵:۴۴ صبح، این اولین پست من بعد از مدت هاست.

    وقتی اومدی به زندگی برگشتم، اما حالا که نیستی هنوز بعد ۱ سال به نبودنت عادت نکردم. در جنون رفتنت دارم دست و پا میزنم تا بتونم بیام بیرون اما تا الان هیچ فایده ای نداشته، من حسرت گرفتن دستات و ذوق چشمات رو دلمه.

    نمیخوام باور کنم دیگه به قلبم برنمیگردی، من هنوز کورسوی امیدی تو دلم برای برگشتت به زندگیم دارم.

    دلم برات تنگ شده باقلوای من ❤️‍🩹